تبليغاتX
Fairy Tales

Fairy Tales

در این روزهای دلگیر و غمگین همین یکی را کم داشتم. سینمای بی بضاعت ِ این روزهای ما روزی روزگاری٬ نه چندان دور٬ بضاعتی داشت. یادگارهای آن روزها هم یکی یکی می روند!

چقدر دلم بیشتر گرفت با خواندن این نوشته ی تلخ ِ منصور ضابطیان (در سایت روزنامه کارگزاران):

گوشتان را می‌كشم، آقای شكیبایی

منصور ضابطیان: گفت: «ببخشید، حالم خوب نیست، زودتر می‌روم.»
گفتم: «می‌خواهید برسانمتان؟» گفت: «نه... ممنون... بچه‌ها هستند.» دست دادیم و شانه‌اش را بوسیدم و رفت. نگاهش كردم كه می‌رود. با آن كت و شلوار سفید، بی‌تعادل، كشان‌كشان و چه می‌دانستم كه این عبور، عبور آخر اوست در نگاه من. شامگاهی بود در همین حوالی. دیداری از پس چند ماه.
چقدر این واژه‌ها در می‌روند از دست. چقدر از لای انگشت‌هایم سر می‌خورند و فرار می‌كنند. خسته شده‌اند از نفس افتاده‌اند از این همه سوگ. از این همه در سوگ نشستن و از سوگ نوشتن. واژه‌هایمان بوی حلوا گرفته‌اند. بوی كافور می‌دهند فقط به كار زنجموره می‌آیند و بس. مرگ پشت مرگ، سوگ پشت سوگ... توی این گرمای بی‌داد آخر تیر... كنار این همه هیاهوهای بی‌سرانجام حالا وسط این گرما... باید بروی زیر تابوت نازنین‌هایت... زیر تابوت خاطره‌هایت... باید نشانه دیگری از عاشقی را ببری، ببری تا خاك و دلت را خوش كنی كه زندگی ادامه دارد... دلت را خوش كنی به آن جمله ژان كوگتو كه می‌گویید شاعر نمی‌میرد، خودش را به مردن می‌زند.
آقای شكیبایی بیایید دوباره برگردید، خودتان را اینقدر به مردن نزنید زود است بروید كارتان داریم حالاحالاها... صدایش توی گوشم است كه می‌گفت: «تقصیر توست.»/ گفتم: چرا فیلم بد بازی كردید؟/ گفت: تقصیر توست... تو چرا ننوشتی، تو چرا گوش مرا نكشیدی كه داری فیلم بد بازی می‌كنی؟ حالا می‌خواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی! بازی بد است. این بدترین بازی عمرتان بود كه زود رفتید. كارتان اصلا حرفه‌ای نبود. حالا چه كار كنیم بدون شما؟ بدون آن گیج زدن‌های دوست داشتی كه... گوشش را می‌كشم محكم‌تر، محكم‌تر... خودم را خسته می‌كنم، واژه‌ها خسته‌تر می‌شوند از این سوگواری‌های بی‌سرانجام... واژه‌های وارفته از گرما... كنار خورشید تیرماه كه بوی غروب می‌دهد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:38  توسط fairy  | 

شاید هم این خود ِ آرامشه که داره یواش یواش میاد سراغم٬ کسی چه می دونه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:39  توسط fairy  | 

کاش زندگی آسان بود٬ لااقل کمی آسان تر! دیگه از سختی های زندگی حالم داره به هم می خوره. یعنی من قرار نیست روی آرامش را ببینم توی این زندگی که به کوتاهیه یک چشم بر هم زدنه؟! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:19  توسط fairy  | 

خوب٬ این هم از سال جدید. امیدوارم به قول دوستی سال خوبی باشد بر شمایان هم!

ببینیم ۱۳۸۷ آبستن چه وقایعی است.

(شرمنده بازم دو خط بیشتر نشد دوست جان).

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:28  توسط fairy  | 

وقتی تصمیم گرفتم از یک شب تنهائی استفاده کنم و خودم رو به تماشای یک فیلم خاص مهمان کنم همه اش نگران بودم مثل بارها و بارها کمی بعد از شروع فیلم پشیمان و دلزده٬ بابت اینکه از رو نمی روم و سینما را بایکوت نمی کنم به خودم لعنت بفرستم.

تصور چنین تجربه فوق العاده ای رو نداشتم. تماشای "فرش ایرانی" لذتی مافوق تصور بود. یک لذت ناب. تلفیق رنگ و نور و موسیقی و شعر. در یک کلام هنر.

بانو رخشان مثل همیشه درخشنده بود و درعین حال ساده. "فرش سه بعدی" فرشی نیست که هرجائی بتوان دید و فیلم منحصر به فردش هم جز کار بنی اعتماد کار هنرمند دیگر نمی تواند باشد.

هیچ فکر نمی کردم فرش ایرانی بتواند همچون یک نقال نقل  بگوید٬ آن هم نقل شاهنامه. "قالی سخن گو" ی استاد بیضائی (استادِ کم گو و گزیده گو) نشانم داد که می تواند٬ آن هم در نهایت زیبائی.

"فرش زمین" تبریزی دلفریب بود.

هنوز هم بعدِ این همه سال نمی فهمم فیلمهای مجیدی شعر است٬ یا نقاشی یا به سادگی٬ یک داستان؟! ولی می دانم " دست آفرینی هدیه به دوست" اوج هنر است. همین.

"خاطره٬ خاطره" آقای میرکریمی (که تهیه کننده این پروژه تحسین برانگیز هم هست) در عین سادگی به دل می نشست.

خیلی سعی کردم "فرش و فرشته" داریوش مهرجوئی را دوست بدارم. نشد!

کاملن با آقای هنرمند موافقم: "کپی برابر اصل نیست". هرچند رضا کیانیان دوست داشتنی در نقش یک دلال چرب زبان تازه به دوران رسیده سعی کند بافنده سنتی فرش ایرانی را مجاب کند که کپی چینی هم مشابه فرش اصیل ایرانی است هم سودآورتر!

شب باشکوهی داشتم. دو تشکر بدهکارم که دوست دارم همینجا تسویه کنم. اول ممنونم از همراهی که گاه چنین خلوتی را به من هدیه می دهد. هرچند خودش از این تنهائی گهگاهی دل خوشی ندارد. دوم متشکرم از سینمای ایران که با این مجموعه ۱۵قطعه ای ِ مستند - فیلم کوتاه یادآور احساسی شد که نسل ما فقط و فقط در سالنهای سینما و گهگاه تئاتر کشور تجربه می کردیم. دلم برای این احساس به شدت تنگ شده بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 16:17  توسط fairy  | 

اگر یک روز تعطیل برای فرار از کسالت خونه موندن و های و هوی مردمی که به هر بهانه ای توی سر خودشون می زنند با یک همراه خوش خلق و دوست داشتنی تصمیم گرفتین بزنین به کوه و جاده (اونم وقتی جوانان برومند جینگول-مستان به مهمانی امام حسین یا به قول خودشون پارتی امام حسین تشریف برده اند و در نتیجه بیرون از شهر حسابی خلوته)٬ یادتون باشه به هیچ وجه ـ توجه کنید به هیچ وجه ـ فلاسک آب جوش و چای کیسه ای یا مشابه اون رو فراموش نکنید که بعد افسوسش رو نخورید. از ما گفتن!

اینم عکس دوتا پرنده نازنین که وسط اون همه برف جاده شمشک برای هم غمزه می اومدند و می خوندند و لذتمون رو تکمیل می کردند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:20  توسط fairy  | 

برف زیبا ببار و ببار٬ می دونی که چقدر دوستت دارم. ولی حواست باشه خودت باید به فکر مردم مملکت من باشی٬ چون اینجا کسی اهل پیش بینی حوادث غیرمترقبه و پیشگیری از خطرهای احتمالی و درنظر گرفتن تسهیلات خاص برای مردم نیست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:11  توسط fairy  | 

دو شب پیش٬ اون منظره برفی و مه آلود ِ رویائی همراه با آف-لاین ِ حال و احوالی که همون شب برام گذاشته بودی منو برد به شب برفی خاطره انگیز ِ دی ماه ِ چند سال پیش. فکر می کردم چرا این خاطره هنوز انقدر شاده و پررنگ! تو که سالهاست از زندگیم بیرون رفتی و  وجودت کاملن بی تفاوته برام. پارک قیطریه هم که دیگه سالهاست برای من جذابیت قبل رو نداره. برف هم که همیشه برام فوق العاده بوده٬ حتا قبل از اون شب ِ دی ماه و برف بازیها و خنده ها و شیطنت هاش. بعد یکهو فهمیدم چه چیز ِ اون خاطره اونقدر لذت بخشه که هربار لبخند به لب هام میاره. خودم. خود بیست و چهارساله ام که می خندید و می دوید و فارغ از قضاوت یا نگاه های موافق و مخالف ِ رهگذران٬ زیر نور چراغهای مه گرفته پارک مثل یک کودک ۴ ساله برف بازی می کرد. دلم برای خودم تنگ شده!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:50  توسط fairy  | 

سال ۲۰۰۷ هن و هون کنان قدم های آخر رو برمی داره و۲۰۰۸ سرحال و قبراق از راه می رسه. بیائید آرزو کنیم پاپا نوئل به همه سیاستمداران دنیا یک جو عقل و عاطفه هدیه بده. یعنی ممکنه؟!

سال جدید میلادی رو به همه دوستان به خصوص اونهائی که با تقویم میلادی بیشتر سروکار دارن تبریک می گم و سال خوبی برای همه مردم دنیا آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:0  توسط fairy  | 

کانال نمی دونم چند وطنی برنامه ای پخش می کرد درمورد فوائد غذاهای دریائی و اینکه متاسفانه میزان مصرف سرانه ماهی و میگو و نظایر اینها در کشور ما نسبت به ژاپن و دانمارک (و کلی کشورهای پیشرفته دنیا) بسیار پائینه و مردم ما فرهنگ استفاده از اونها ندارند. داشتم فکر می کردم به اینکه چرا به این نکته که قیمت و نوع عرضه این اقلام در کشور ما به چه صورتیه حرفی نمی زنند که دیدم گزارشگر برنامه داره از خانمی سوال میکنه بنظر شما قیمت میگو و ماهی مناسبه؟ خانمه خیلی با اعتماد به نفس گفت قیمتها عالیه!

دلم می خواست جای گزارشگره بودم٬ زل می زدم تو چشم های خانمه و با تاکید ازش می پرسیدم واقعا به نظر شما قیمتها برای تمام اقشار این مملکت (مثلا اون خانمی که میاد شیشه های خونه شما رو پاک می کنه) مناسبه؟!

من نمی دونم کی ما آدمها می خواهیم بفهمیم "فقط من مهم نیستم ما همه مهم هستیم و به حساب می آئیم".

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:35  توسط fairy  |