چند روزیه بیکار شدم! هرچند تصمیمی بود که بعد از کلی فکر به اجرا درآمد اما تا مدتی نگذره بد یا خوب بودنش معلوم نمیشه. فعلن کلی برنامه ها و نقشه های توپ دارم که اگه عملی بشن این بیکاری خودش به نوعی پرکاری خواهد بود. ازجمله یادگیری زبان سوم٬ ورزش به صورت مستمر٬ تمرکز بر مطالعات گسترده درمورد تاریخ ایران ( که سفر به نقاط مختلف ایران هم مکملش خواهد بود) و در نهایت یادگیری هنر آشپزی (این مرتبط بودن اهدافم به هم خودمو که کشته!). حالا گیریم (فقط گیریم) که من آدمی هستم با پشتکار فراوان و به بهترین نحو ممکن به همه تصمیم ها رسیدم و همه طرحها به نتایج عالی رسید. سوال اینجاست که آیا من - آدمی که از ۲۱ سالگی تابه حال کار و فعالیت مستمر اجتماعی داشته ام با انجام کارهائی که گفتم راضی خواهم بود یا نه؟
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:18  توسط fairy
|
گاهي وقتها چنان از اطرافيانت دلزده و خسته ميشي كه دوست داري بري به يك جاي خيلي دور مثلا يك جزيره دور از دسترس و يك جورهائي ناشناخته، براي خودت و به ميل خودت راحت زندگي كني. موضوع دلتنگي هم راستش فكر ميكنم براي من حل شده باشه. از زماني كه عزيزترين آدم روي زمين رو از دست دادم تقريبا مي تونم بگم دلم براي كسي تنگ نميشه. اغراق نمي كنم. واقعا بارها آزمايش كردم. انگار دلتنگي ديگه براي من معنائي نداره. بارها شده كه از نزديكترين افراد خانواده و دوستانم دور بودم. از دوباره ديدنشون خوشحال شدم ولي در زمان دوري هيچ احساس خاصي نداشتم! خلاصه كاش اون جزيرهه براي من موجوديت داشت. شايد اگر مدتي طولاني اونجا زندگي مي كردم هم آزردگيم از اطرافيان كم ميشد و هم اندكي دلتنگي براي نزديكانم توي دلم بوجود ميامد. گاهي كه به اين موضوع دلتنگ نشدنم فكر مي كنم مي ترسم. مي ترسم كه نكنه غير طبيعي شدم. آخه كشف اينكه دلت براي هيچ كس حتا اونهائي كه واقعا دوسشون داري تنگ نميشه يه كمي وحشتناكه!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:35  توسط fairy
|
دلم ميخواد مطالبي كه اينجا مي نويسم به زيبائي داستانهاي پريا باشه ولي مطمئن نيستم كه از عهده اش بربيام. چون حقيقت زندگي ما آدمها هيچ وقت مثل قصه ها رؤيائي نمي تونه باشه و من مي خوام از حقايق زندگي بنويسم.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:28  توسط fairy
|