خوب چه اشکالی داره آدم آدرس وبلاگش رو به دوست و آشنا نده؟ من که حوصله خودسانسوری های بعدش رو ندارم. اصلن بابا جون من ترسو ام. مشکلی هست؟؟؟
http://herlandmag.net/issue16/06,11,30,10,31,20/
شنبه فردای اون برف حسابی که کلی راه بند آورد و کار مختل کرد٬ وسط روز برای انجام کاری بیرون بودم . بعد از اینکه کارم تمام شد در عملیاتی انتحاری تصمیم گرفتم فیلم میم مثل مادر رو ببینم. میگم انتحاری چون جسته و گریخته از گزارشهای اکران فیلم و همینطور دوستان شنیده بودم که فیلمی اشک آور و سوزناکه. ولی با فکر کردن به اینکه حالا شاید ملاقلی پور کاری قابل تامل انجام داده باشه و گلشیفته فراهانی هم یکی از اون بازیهای دلچسب اوایل کارش رو ارائه کرده باشه٬ خودم رو وسوسه کردم برای دیدن فیلم. خلاصه بلیط خریدم. ساعت ۳ بود و شروع فیلم ۳.۳۰ . گفتم برم نهاری هم میل کنم که دیگه الواطی کامل بشه و وقتی شوشو جان ماوقع رو می شنوه و اندکی (فقط اندکی) پکر میشه دلم نسوزه که تازه گرسنه هم موندم و خلاصه درست و حسابی از نگاه مظلومش عذاب وجدان بگیرم. یه هات داگ شیلا اون نزدیکی بود که حساب کردم اگه قوانین فست فودی رو رعایت کنه به فیلم میرسم. بیرون سینما یه پسر کوچولو با لباسهای کهنه٬ صورت تمیز ولی از آفتاب و سوز سرما سوخته و چشمهای درشت مهریون ازم خواست ۳ بسته چسب زخم بخرم هزار تومن. معمولن تندی از کنار این دست فروشهای کوچولو عبور میکنم. چون اولن احساساتم به فوران میفته فوری٬ دومن دلم نمی خواد خرید کنم ازشون چون می دونم پولش توی جیب خودشون نمیره و پشت صحنه دست یه سبیل از بناگوش دررفته درکاره که سود اصلی یا شاید کل سود مال اونه. ولی این یکی یه اثر عجیبی روم گذاشت طوریکه نتونستم از کنارش سریع عبور کنم! اصرار میکرد ولی یه جوری مؤدب و تأثیرگذار. اول گفتم زیاد لازم ندارم یک بسته کافیه. بعد دیدم پول خرد ندارم. میگفت عیبی نداره من خرد میکنم براتون. دیگه دلم نیومد و همون ۳ بسته رو خریدم. دلم می خواست بشینم کنارش از خودش و خونواده اش بپرسم ازش. از زندگیش. از درسش. ولی می دونستم یا طفره میره و جواب نمیده (مثل اکثر بارهائی که همچین برخوردهائی برام پیش اومده) یا با شرمندگی سرش و پائین می اندازه و جویده جویده جوابهائی میده و ... . گفتم چرا روزش رو خراب کنم؟ مگه حتا با دونستن زندگیش کار ی از دستم برمیاد برای تغییر حال و روزش؟ گذشتم . مثل همیشه که باید خودمو بزنم به خریت و بگذرم از چیزی که کاریش نمی تونم بکنم. کاری که بارها و بارها در مقابل موارد مختلف چه تو زندگی شخصیم و چه زندگی اجتماعیم توی کشور عزیزم مجبورم انجام بدم. خوب طبعن نهاره که کوفتم شد. بعد رسیدم به فیلم. یه دو ساعتی توی سینما عر زدم فقط. یعنی بعد مدتها که به اون صورت اشک نریخته بودم٬ غدد و مجاری تولید اشکم یه حال اساسی کردن. آخه من چی بگم به این آقای ملاقلی پور؟ از هر ترفند پیش پاافتاده ای که برای درآوردن اشک ملت میشه فیض برد این آقا استفاده کرده بود. آخه ما ملت که همین جوری یه معلول یا یک سازمان نگهداری از کودکان معلول می بینیم سیل راه می اندازیم. یا اگه احیانن دستمون بند باشه و نتونیم کانال تلویزیون رو عوض کنیم و از قضا یکی از این برنامه های دفاع مقدس و خانواده شهید و شیمیائی و اینا پخش بشه حالمون گرفته میشه حسابی. حالا این آقا همه این چیزارو به اضافه انواع اتفاقهای بدی که میتونه توی چندین زندگی پیش بیاد (توجه کنید چندین زندگی نه یکی و دوتا٬ آخه همه اتفاقهای بد که توی یک دونه زندگی و برای یک نفر نمیشه رخ بده)و همچنین یک شوهر بدذات بی وفا جمع کرده یکجا و دریغ از یک قصه سازی درست! اگه فقط یک ذره تلاش میکرد داستان رو معقولتر و واقعی تر و کمتر هندی وار از آب دربیاره شاید فیلمش فیلم میشد. اما از حق نگذریم از دو نظر خوب بود. یکی همون جریان اشک راه انداختن که گفتم ( خودم که بیصدا دلی ازعذا درآوردم ولی نبودین ببینین از اینور و اونور چه صدای فخ فخی راه افتاده بود). اون یکی هم احساس تنفری که از هنرپیشه مرد فیلم (حسین یاری بدبخت) توی دل آدم قلنبه میشد! منکه یکی دوبار خودمو به سختی کنترل کردم داد نزنم : برو گمشو کثافت! به خدا اینو دیگه راست میگم. راستی اینم بگم و دیگه برم. این گلشیفته هم دیگه بدجوری داره کلیشه میشه توی نقش مظلوم و مهربون یا حداقل قربانی ستم کشیده. باید یه فکری به حال خودش بکنه. ازما گفتن.
درنهایت من میگم میم مثل مزخرف. شرمنده!
باید امشب بروم.
حالا امشب یا فردا یا یک ماه دیگه و خلاصه کی اش رو نمی دونم ولی می دونم که دیر یا زود باید برم!