تبليغاتX
Fairy Tales

Fairy Tales

نگهبان کوچولو

رفته بودیم خونه ببینیم. آقائی که از معاملات املاک همراهیمون می کرد زنگ یک آپارتمان رو زد و از آیفون با خانم سرایدار صحبت کرد. وارد لابی شدیم و منتظر بودیم که سرایدار بیاد و کلید رو بیاره. در آسانسور باز شد و یه دختربچه کوچولوی افغان (حدود ۵ سال) اومد بیرون! با زبون بچه گونه و لهجه شیرین افغانی گفت من نگهبانم! سرو وضع مرتبی داشت و خیلی تمیز بود. نمی شد براش دلسوزی کرد. فقط دلم یه جورایی ضعف رفت. دستی به موهای خیسش کشیدم و گفتم سرما نخوری. لبخندی زد و گفت موهامو تازه شستم. بریم طبقه ۵ رو نشونتون بدم. علت دل ضعفه ام رو فهمیدم. این کوچولو خیلی زود داشت بزرگ می شد. یعنی بعدها یادش میاد کی بچه بوده و بچگی کرده؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:25  توسط fairy  | 

مزمزه یک حس قدیمی فراموش شده

خیلی حس خوبی بهم میده بعد از سالها دوباره سر کلاس نشستن و مطالب جدید یادگرفتن. فکرشم نمی کردم انقدر جالب باشه تجربه مجدد حسی نسبتن قدیمی. فکر کنم باید یک بار دیگه کودکستان رو هم امتحان کنم  .
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:0  توسط fairy  | 

انتخابات آری؟ خیر؟

دست خودم نیست. نمی تونم شرکت کنم. نه اینکه دلم نخواد نه. اصلن توانائی رأی دادن ندارم انگار. بنظرم ایران دیگه مدتهاست کنام پلنگان و شیران شده! امیدوارم دیگران مثل من نشده باشند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 14:27  توسط fairy  | 

؟؟؟

خوب چه اشکالی داره آدم آدرس وبلاگش رو به دوست و آشنا نده؟ من که حوصله خودسانسوری های بعدش رو ندارم. اصلن بابا جون من ترسو ام. مشکلی هست؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 21:29  توسط fairy  | 

  یعنی من سال دیگه برف رو می بینم؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 14:34  توسط fairy  | 

مثله کردن زنان

قبلن کتاب "گل صحرا" خاطرات "واریس دیری" مدل زیبای سیاه پوست رو با بهت خونده بودم. قسمتهای مربوط به رسم وحشیانه مثله کردن اندام جنسی زنان که قبلن چیزهائی راجع به اون شنیده بودم و حتا می دونستم بعضی قبایل موجود در ایران هم این سنت غیرانسانی رو دارن٬ با انزجار می خوندم. حالا این مطلب خانم نوربخش رو پیدا کردم و امیدوارم خیلی های دیگه هم اونو بخونن و ببینن که چه ستم هائی در حق زنان درطول تاریخ صورت گرفته و تعجب نکنن که چرا زنان دم از احقاق حق میزنن.

http://herlandmag.net/issue16/06,11,30,10,31,20/

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 12:3  توسط fairy  | 

میم مثل؟

 شنبه فردای اون برف حسابی که کلی راه بند آورد و کار مختل کرد٬ وسط روز برای انجام کاری بیرون بودم . بعد از اینکه کارم تمام شد در عملیاتی انتحاری تصمیم گرفتم فیلم میم مثل مادر رو ببینم. میگم انتحاری چون جسته و گریخته از گزارشهای اکران فیلم و همینطور دوستان شنیده بودم که فیلمی اشک آور و سوزناکه. ولی با فکر کردن به اینکه حالا شاید ملاقلی پور کاری قابل تامل انجام داده باشه و گلشیفته فراهانی هم یکی از اون بازیهای دلچسب اوایل کارش رو ارائه کرده باشه٬ خودم رو وسوسه کردم برای دیدن فیلم. خلاصه بلیط خریدم. ساعت ۳ بود و شروع فیلم ۳.۳۰ . گفتم برم نهاری هم میل کنم که دیگه الواطی کامل بشه و  وقتی شوشو جان ماوقع رو می شنوه و اندکی (فقط اندکی) پکر میشه دلم نسوزه که تازه گرسنه هم موندم و خلاصه درست و حسابی از نگاه مظلومش عذاب وجدان بگیرم. یه هات داگ شیلا اون نزدیکی بود که حساب کردم اگه قوانین فست فودی رو رعایت کنه به فیلم میرسم. بیرون سینما یه پسر کوچولو با لباسهای کهنه٬ صورت تمیز ولی از آفتاب و سوز سرما سوخته و چشمهای درشت مهریون ازم خواست ۳ بسته چسب زخم بخرم هزار تومن. معمولن تندی از کنار این دست فروشهای کوچولو عبور میکنم. چون اولن احساساتم به فوران میفته فوری٬ دومن دلم نمی خواد خرید کنم ازشون چون می دونم پولش توی جیب خودشون نمیره و پشت صحنه دست یه سبیل از بناگوش دررفته درکاره که سود اصلی یا شاید کل سود مال اونه. ولی این یکی یه اثر عجیبی روم گذاشت طوریکه نتونستم از کنارش سریع عبور کنم! اصرار میکرد ولی یه جوری مؤدب و تأثیرگذار. اول گفتم زیاد لازم ندارم یک بسته کافیه. بعد دیدم پول خرد ندارم. میگفت عیبی نداره من خرد میکنم براتون. دیگه دلم نیومد و همون ۳ بسته رو خریدم. دلم می خواست بشینم کنارش از خودش و خونواده اش بپرسم ازش. از زندگیش. از درسش. ولی می دونستم یا طفره میره و جواب نمیده (مثل اکثر بارهائی که همچین برخوردهائی برام پیش اومده) یا با شرمندگی سرش و پائین می اندازه و جویده جویده جوابهائی میده و ... . گفتم چرا روزش رو خراب کنم؟ مگه حتا با دونستن زندگیش کار ی از دستم برمیاد برای تغییر حال و روزش؟ گذشتم . مثل همیشه که باید خودمو بزنم به خریت و بگذرم از چیزی که کاریش نمی تونم بکنم. کاری که بارها و بارها در مقابل موارد مختلف چه تو زندگی شخصیم و چه زندگی اجتماعیم توی کشور عزیزم مجبورم انجام بدم. خوب طبعن نهاره که کوفتم شد. بعد رسیدم به فیلم. یه دو ساعتی توی سینما عر زدم فقط. یعنی بعد مدتها که به اون صورت اشک نریخته بودم٬ غدد و مجاری تولید اشکم یه حال اساسی کردن. آخه من چی بگم به این آقای ملاقلی پور؟ از هر ترفند پیش پاافتاده ای که برای درآوردن اشک ملت میشه فیض برد این آقا استفاده کرده بود. آخه ما ملت که همین جوری یه معلول یا یک سازمان نگهداری از کودکان معلول می بینیم سیل راه می اندازیم. یا اگه احیانن دستمون بند باشه و نتونیم کانال تلویزیون رو عوض کنیم و از قضا یکی از این برنامه های دفاع مقدس و خانواده شهید و شیمیائی و اینا پخش بشه حالمون گرفته میشه حسابی. حالا این آقا همه این چیزارو به اضافه انواع اتفاقهای بدی که میتونه توی چندین زندگی پیش بیاد (توجه کنید چندین زندگی نه یکی و دوتا٬ آخه همه اتفاقهای بد که توی یک دونه زندگی و برای یک نفر نمیشه رخ بده)و همچنین یک شوهر بدذات بی وفا جمع کرده یکجا و دریغ از یک قصه سازی درست! اگه فقط یک ذره تلاش میکرد داستان رو معقولتر و واقعی تر و کمتر هندی وار از آب دربیاره شاید فیلمش فیلم میشد. اما از حق نگذریم از دو نظر خوب بود. یکی همون جریان اشک راه انداختن که گفتم ( خودم که بیصدا دلی ازعذا درآوردم ولی نبودین ببینین از اینور و اونور چه صدای فخ فخی راه افتاده بود). اون یکی هم احساس تنفری که از هنرپیشه مرد فیلم (حسین یاری بدبخت) توی دل آدم قلنبه میشد! منکه یکی دوبار خودمو به سختی کنترل کردم داد نزنم : برو گمشو کثافت! به خدا اینو دیگه راست میگم. راستی اینم بگم و دیگه برم. این گلشیفته هم دیگه بدجوری داره کلیشه میشه توی نقش مظلوم و مهربون یا حداقل قربانی ستم کشیده. باید یه فکری به حال خودش بکنه. ازما گفتن.

درنهایت من میگم میم مثل مزخرف. شرمنده!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 8:32  توسط fairy  | 

دورها آوائیست که مرا می خواند

باید امشب بروم.

حالا امشب یا فردا یا یک ماه دیگه و خلاصه کی اش رو نمی دونم ولی می دونم که دیر یا زود باید برم!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 11:53  توسط fairy  |