تبليغاتX
Fairy Tales

Fairy Tales

او: می دونی٬ من خیلی دوستت دارم.

من: خوب منم خیلی دوستت دارم.

او: نه٬ آخه من خیلی خیلی دوستت دارم.

من: ! خوب می گم که منم دوستت دارم.

او: پس میشه وقتی بزرگ شدیم با هم ازدواج کنیم؟

من: !!! چرا می خوای با من ازدواج کنی؟ اینهمه دختر هست که تو می تونی باهاشون عروسی کنی.

چندتا دختربچه همسن وسال همبازی توی دوست و آشنا و فامیل رو شمرد و بعد گفت : آخه من فکر می کنم تو از همه بهتری.

من: ببین. اول اینکه من و تو مثل خواهر و برادریم. خواهر و برادرم که نمیشه باهم ازدواج کنن. بعد هم من از تو بزرگترم. تازه الان تو چند تا دختر بیشتر نمی شناسی ولی همینطور که بزرگ میشی کم کم با آدمهای جدیدی آشنا میشی. مثلا توی دانشگاه یا سر کار و خیلی جاهای دیگه بعدم عاشق یکی شون میشی و باهاش ازدواج می کنی. فقط حواست باشه کسی باشه که به روابط ما حسودی نکنه وگرنه من هم خواهرشوهر بازی درمیارم.

موضوع با خنده و شوخی تمام شد.

این مکالمه ای بود بین من در سن ۱۳ سالگی و پسرخاله ۱۰ ساله ام.

یادش به خیر. بیشتر دوران کودکی همراه دوتا برادر او و دوتا خواهر من زیر نظر مامان و خاله و مامانی نازنینم و پدرها ( پدر او خیلی دور و بیشتر در نقش یک لولو و پدر من خیلی نزدیکتر و در نقش یک دوست و همبازی) چه زیبا گذشت. از کودکی ذوق و قریحه هنری رو میشد در وجودش به وضوح دید. من علیرغم کلاسهای نقاشی و تشویقهای پدرم فقط چندسالی چند خطی کشیدم ولی پسرخاله ام با وجود داشتن پدری بیگانه با هرنوع هنر٬داستانهای مصور کودکانه در دفتر نقاشی مدرسه اش می کشید. گاهی پدرم که نقاشی ها رو می دید سعی میکرد راهی برای جلب نظر پدر او پیدا کنه ولی بی فایده بود.

مشکل بزرگتر وقتی پیدا شد که زمان دبیرستان و بعد هم دانشگاه رسید. پدری که هیچ وقت هیچ حضور درستی توی زندگی این پسر نداشت یکباره کارو زندگی رو گذاشته بود کنار و پیگیر مصلحت پسرش شده بود. به زور مجبورش کرد به انتخاب رشته ریاضی دبیرستان و بعد هم کامپیوتر دانشگاه آزاد. ولی سال دوم دانشگاه ناگهان طغیان کرد. خوب دیگه پسربچه ای نبود که هرچی اون پدر بهش تحمیل میکرد بپذیره. درس رو نیمه کاره ول کرد و شروع کرد به خوندن درسهای رشته هنر. سال بعد هم کنکور هنر سراسری قبول شد و رشته نقاشی رو شروع کرد. مبارزه منفی پدرش هم این بود که از نظر مادی تحریمش کنه و حتا ضروری ترین مایحتاج رو هم ازش دریغ کنه. مادرش هرجور که می تونست کمکش میکرد. من هم که تازه اولین کارم رو شروع کرده و بابتش کلی احساس غرور و آدم شدن می کردم هواش رو داشتم. بعدم تا جائی که میشد تشویقش می کردم. یادمه قبل از اینکه کامپیوتر رو ول کنه شروع کرده بود برای خودش کاریکاتور کشیدن. یک روز بهش گفتم چرا چند تا از کارهاتو نمی بری یه جائی نشون بدی. مثلا دفتر یک مجله یا روزنامه. کلی اصرار کردم تا اینکارو انجام داد. بعدم با کلی ذوق و ناباوری اومد و خبر کار گرفتنش رو بهم داد. وای که چه حالی داشتیم هردو! به مرور توی کارش جاافتاد و پیشرفت کرد.همزمان با ادامه کار نقاشی و کاریکاتور٬ نوشتن مطلب راجع به رشته خودش و کمی بعد عکاسی هم به علائق اش اضافه شد و در نهایت عکاسی براش جدی تر شد. و در همین ضمن بین ما کم کم فاصله افتاد و این فاصله به مرور عمیق تر و عمیق تر شد. دلیلش رو درست نفهمیدم. شاید مربوط میشد به اون بگومگوی شدیدی که بعد از ترک دوست دخترش به خاطر یک دختر دیگه بینمون رخ داد.  شاکی بودم که چرا تا وارد دانشکده هنر شد دختری رو که اونقدر دوسش داشت و کسی بود که خودش از قبل هنر می خوند و کلی کمکش کرده بود برای قبول شدنش ول کرد و رفت سراغ یک آدم جدید. یا شاید اثر بدذاتی های یک به ظاهر دوست بود که مدتی از هیچ کاری برای بهم زدن رابطه ما روی گردان نبود. یا شاید هیچ کدوم اینها نبود و فقط به سادگی بزرگ شدیم و راه زندگیمون از هم جدا شد.

دلیل هرچی که باشه٬ من پسرخاله دوست داشتنیمو تو کوچه پس کوچه های خاطرات کودکی گم کردم و فقط گهگاهی تو شیطنتهای ناگهانی و آنی این پسرخاله بزرگ پیداش می کنم و بعد دوباره گمش می کنم.

اینو هم بگم که به هرحال از اینکه با کمترین پشتیبانی و وجود کلی مشکل اینی شد که هست و لااقل بطور نسبی موفق شد و به آرزوهاش رسید خیلی خیلی خوشحالم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 16:8  توسط fairy  | 

یک لیوان چای داغ (که البته باید ولرم شه تا من بتونم از خجالتش دربیام) با یک عدد براونی٬ در هوای سرد یک فضایِ ای همچین بفهمی نفهمی فرهنگی ...٬ نه٬ اگه یک آدم دوست داشتنی عزیز همراهت نباشه نمی چسبه که نمی چسبه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:15  توسط fairy  | 

باشه

باشه. دیگه بهش فکر نمی کنم. یعنی سعی می کنم بهش فکر نکنم. به هرحال دم فلوکستین و هرکسی این (به قول خاله جون جون) "قرص بی غیرتی" رو ترکیب و ترویج کرد گرم! ولی خوب٬ بدیش اینه که وقتی نوبت خودم برسه دیگه فلو جان هم اثر نداره و کار بالا می گیره.

باشه دیگه حرفش رو نمی زنم ولی باور کن ۱۰ سال زندگی دود شه بره هوا اونم رو ندونم کاری یک انسان ظاهرن عاقل و بالغ که تو سی و اندی سال هنوز نفهمیده از زندگیش چی می خواد خیلی حرفه ها! تازه ۳۰ سال زندگی مثلن عاشقانه اش رو هم دیدم که رفته رو هوا.

باشه دیگه نه فکرش رو می کنم نه حرفش رو می زنم!

پ. ن. : یه چیز دیگه٬ بعدم دیگه قول میدم هیچی نگم. دختره هم بعد اینکه فهمیده شازده دروغکی میگفته داره از دوست من جدا میشه و کلن این آدم آدم چاخانیه شاکی شده و باهاش بهم زده. حال کنین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 0:8  توسط fairy  | 

2007

خوب٬ سال جدید میلادی هم که نم نمک از راه رسید. تبریک می گم. ببینیم در سال جدید٬ دوستان عزیز اون ور آبی و صد البته این ور آبی چه خواب های هیجان انگیز و خانمان براندازی برامون دیدن!ما که دیگه پوستمون کلفت شده٬ خیلی باید موضوع هات باشه که قلقلکمون بده. خدا رو صدهزار مرتبه شکر شر جنایتکار بزرگ زمانه صدام ... کم شد تو همین باقیمانده سال ۲۰۰۶ و دیگه تو سال جدید ازاین حکام خودکامه جنایتکار در هیچ کجای این کره خاکی نداریم که نداریم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 12:25  توسط fairy  | 

تحلیل گران امور سیاسی-اجتماعی-فرهنگی-هنری-...

تصمیم گرفتم از این به بعد به محض اینکه توی تاکسی نشستم ٬به خصوص از نوع تلفنی٬ و به خصوص اگه راننده پیرمرد باشه٬ فوری خودم رو بزنم به خواب. فکر کنم تنها راه خلاص شدن از سخنرانی های آقایون راننده درمورد مسائل اجتماعی٬ سیاسی٬ فرهنگی و فلسفی باشه! بابا به جد بزرگوارم من هر چند وقت یک بار ساعات نه چندان کمی رو اختصاص می دهم به گوش جان سپردن به درددلها و اکثرا پراکنده گوئی های افراد پا به سن گذاشته. همیشه فکر می کنم بالاخره خودم هم شاید روزی به این درد دچار بشم. ولی دیگه این دلیل نمیشه وقتی با استرس و هول دیر رسیدن سر یک قرار یا کار مهم سوار تاکسی می شم هی لبخندهای ملیح و بله و درست می فرمائید تحویل جناب راننده بدم که!

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 21:0  توسط fairy  | 

دوست جدید

سالهای کودکیم اونقدر تو شهرهای مختلف گذشت که نشد دوستی های قشنگ اون دوران رو درست و حسابی حفظ کنم. همیشه فکر می کردم بهترین دوستانم رو در دهه ۲۰ زندگیم و در دوران دانشجوئی پیدا کردم و دیگه قرار نیست دوست جدید خوبی داشته باشم. ولی همین چندماه پیش درکمال تعجب و کاملا اتفاقی دوستی پیدا کردم که می تونم بگم یکی از بهترین دوستای تمام عمرمه. دوست عزیزم رو این دنیای مجازی بهم هدیه داده پس Thanks to Blogestan.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:11  توسط fairy  | 

یلدا بازی

با اینکه از لطف دوست خوب جدیدم پریای نازنین از سرزمین پریا خیلی خیلی خوشحال شدم و داشتم پس می افتادم که یکی هم منو جدی گرفت و به بازی سلمان عزیز ( از بزرگان دنیای مجازی) راه داد٬ اما چون خیلی از زمان دعوت پریا جون و شروع خود بازی گذشته دیگه بازی رو لوس نمی کنم. درعوض توی این مدت کلی از افشاگریهای فداکارانه دوستان لذت بردم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:55  توسط fairy  | 

خبر متأسفانه درست بود. ایرج زند هم رفت. من با کلی تأخیر فهمیدم.

و فرخ غفاری و  و  و . کاش این پائیز زودتر تموم شه!

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 9:37  توسط fairy  | 

جامعه هنرمندان یه جورائی انگار شبیه یک باغ خزون زده شده! چرا؟ ناصر عبدالهی خواننده مورد علاقه من نبود ولی فقدانش به هرحال بسیار غم انگیزه. اونم توی این سن و به این دلیل! یه خبر دیگه هم شنیدم که منبعش زیاد موثق نیست. دارم تحقیق می کنم. امیدوارم درست نباشه

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 9:22  توسط fairy  |