تمام روز دویده باشی برای انجام کارهای به ظاهر ضروری٬ اونم تو اوج ترافیک و شلوغی خاص روزهای آخر سال که همه می دونید چه بساطی به پا میکنه توی این شهر بی در و پیکر٬ آخر روز خسته و مونده و گرسنه نشسته باشی توی ماشین که همراهت یک ساندویچ کوچیک برات بیاره که لااقل بتونی کلک گرسنگی رو بکنی تا شاید یه کم خستگی هم یادت بره٬ یکهو با تقه های آرومی که به شیشه ماشین می خوره به خودت بیای و ببینی یه پسر بچه ۱۰ ٬ ۱۲ ساله سرشو چسبونده به شیشه و اشاره میکنه به خرت و پرتهای توی دستش که ازش چیزی بخری٬ اون طرفتر هم یک دختر بچه حدود چهار سال رو ببینی که یک دسته فال دستشه و با حسرت به دخترکی که با مادرش وارد اسباب بازی فروشی میشه نگاه می کنه. نه٬ جای من باشی ساندویچه از گلوت پائین میره؟ خستگی اون روز از تنت بیرون میره؟ بغضت رو می تونی فرو بدی؟
پیشاپیش سال نو رو به همه دولتمردان گرامی و مسئولین با کفایت و مدبر کشور عزیزم ایران تبریک می گم و سالی سرشار از پول٬ رفاه٬ سلامتی و صد البته دل خوش برایشان آرزو می کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:37  توسط fairy
|
جالب ترین تبلیغات دستفروشی امسال برای فروش تجهیزات و مهمات چهار شنبه سوری که امسال سر پل تجریش دیدم ( شنیدم) این بود: ( با لحن خاص دستفروشها بخونید) سیگارت٬ نارنجک٬ فشفشه٬ ... ٬ اورانیم غنی شده٬ بدم؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 17:24  توسط fairy
|
"...
مردها این مسائل را درک نمی کنند...
...جهان ما٬ دو جهان متفاوت است. هرکدام در عالم خود حرکت می کنیم و از بین می رویم. فقط چند لحظه به هم برمی خوریم و بعد٬ هریک در تنهائی خود٬ در را به روی خود می بندیم."
از کتاب از طرف او اثر آلبا
Alba de Cespedes
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 14:0  توسط fairy
|
یک روز انجام کاری برای جلب توجه٬ خنداندن و ایجاد هیجان. روز دیگر انجام همان کار از سر قهر و لجبازی!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 19:27  توسط fairy
|
۸ مارچ خیلی نزدیکه. کجائی آزادی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 0:21  توسط fairy
|
کامپیوتر بازم قاطیه. عصبانیم!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 17:39  توسط fairy
|
مدتیه از سفر برگشتم. کامپیوتر گرامی بدقلقی می کرد. به کلی از خوندن و نوشتن افتاده بودم. حالا کلی مطلب نخوانده از وبلاگهای دوستان همینجور موندن معطل که من بخونمشون٬ نیست کسی دیگه نمی خوندشون به جز من یکی! اومدم فقط اینو بگم و برم سر کارم (وبلاگ خوانی):
من عاشق شدم٬ چه جوووووورم! عشقی با این ابعاد رو تا به حال توی زندگیم تجربه نکرده بودم. تا به حال نمی دونستم یک فسقلی سه کیلو و سیصد گرمیِ نیم متری می تونه اینجوری دل آدم رو ببره!
پ.ن. از لطف همه دوستان عزیز (هرچند انگشت شمارم) خیلی ممنون.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:51  توسط fairy
|