می دونم میشه دوباره شروع کرد. ولی چطور؟ نمی دونم، و اینه که دردناکه.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 16:49  توسط fairy
|
پریای عزیز سرزمین پریا پای من رو به بازی جدید وبلاگی باز کرده که راستش درست اصولش رو نمی دونم ولی سعی می کنم درست بازی کنم!
اونچه که بیش از هرچیزی توی زندگی من تاثیر گذاشته فقط و فقط مادرم بوده. با اینکه قطعا نمیشه فقط یک چیز توی زندگی آدم نقش داشته باشه و من هم مثل خیلی از شماها مسائل مختلفی توی زندگی داشتم که هر کدام تاثیر خاص خودش رو داشته ولی هرچی فکر می کنم تاثیرگذارترین تنها و تنها مامان بوده و بس. تا بود با رفتارش، با مهربانی به اندازه و نه بیش از حدش، با شادی و سرخوشی اش، با آموزش دادن هرچیزی که یک دختر اون هم توی جامعه بسته و محدود ما باید بدونه و هیچ وقت فراموش نکنه، با لذت بردن دائم از زندگی تحت هر شرایطی ( که متاسفانه این یکی رو من درست نیاموختم و همیشه حسرتش رو دارم ) ، و با تسلم نشدن مقابل ناملایمت و موانعی که پیش رو داشت، شرایطی فراهم کرد که خودم رو به عنوان یک دختر توی این جامعه پر از پلشتی انسانی خوشبخت و میشه گفت کامل بشناسم. و بعد هم با نبودن دردناکش باعث شد یاد بگیرم روی پای خودم محکم بایستم و بدونم زندگی همیشه با سرعتی عجیب پیش میره علیرغم اینکه تو زانوی غم به بغل بگیری و گوشه ای کز کنی و غصه از دست دادنهات رو بخوری یا اینکه برعکس سرت رو بالا بگیری، بغضت رو فرو بدی و ههپای زندگی پیش بری.
دوستانی که به بازی دعوت می کنم البته اگر اصلا دوست داشته باشن وارد بازی بشن:
بادبادک ها، نرگس عزیز، شادی جان ، جناب Siah، نیلوفر نازنین.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 15:40  توسط fairy
|
با اجازه بلوط عزیز. حیفم آمد لینک این مطلب را اینجا نگذارم. کاش انقدر زود فراموش نکنیم!
http://www.balootak.com/2007/05/546.php
+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 20:49  توسط fairy
|