تصمیم جدی گرفته بودم. باور کن٬ الکی نبود. می خواستم فردا یا حداکثر پس فردا عملی اش کنم. وقتی پیشنهادت رو برای بیرون رفتن قبول کردم با خودم گفتم : اتفاقی نمی افته٬ قرار نیست ظرف دو سه ساعت چیزی عوض بشه که٬ فقط شاید یک خاطره خوش برامون بمونه یا حتا اتفاقی رخ بده که لزوم عملی شدن این تصمیم رو تشدید کنه.
اما نمی دونم چرا یکهو ورق برگشت! خیلی وقتها برنامه ای مشابه امشب داشتیم و طی زمانی که گذروندیم هیچ چیز خاصی عوض نشده٬ ولی امشب ... !
به هرحال من این تغییری که در احساسم بوجود اومد رو به فال نیک گرفتم. اول فقط کمی مردد شدم ولی کمی بعد دیدم نه. حداقل فعلن نمی تونم. موقع برگشتن بهت گفتم چه برنامه ای داشتم. اول حسابی جا خوردی. انگار باورت نمی شد. بعد کم کم دیدم انگار چهره ات شکفته شد. وقتی هماوائی با اون ترانه به خصوص رو شروع کردی٬ وقتی صدای ضبط رو تا آخر بلند کردی٬ وقتی شیطتنهای سابق رو شروع کردی٬ فهمیدم واقعن خوشحال شدی. منم راست راستی خوشحالم. امیدوارم عمر این شادی طولانی باشه. باشه؟
