امروز که تولد دو تا دوست عزیز بود ناگهان انگار از خواب بیدار شده باشم فهمیدم بیست و هفت آبانه و ماه دوم پائیز هم رو به اتمام! اول تعجب کردم که هوا چرا هنوز انقدر گرمه که من ِسرمائی از صبح تا شب پنجره ها رو باز می گذارم و دوم اینکه حساب کردم از آخر ِاردیبهشت تا حالا شش ماه بوده که ما خونه نداشتیم (یعنی توی خونه خودمون زندگی نکردیم) و من حس نکردم چه زمان طولانی ای گذشته! البته انقدر درگیر سرو کله زدن با همدیگه بودیم که زیادم تعجب نداره این فراموشی زمان و مکان. درهرحال امیدوارم این گرمی هوا چند روز دیگه هم طول بکشه تا اسباب کشی ِ ما تمام بشه و بارو بندیلمون ییهو زیر برف و بارون نمونه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 0:16  توسط fairy
|
آن-لاین شدم که بعد از مدتها کمی از خودم بنویسم٬ ولی انقدر وبگردی کردم که الان چشمهام شده قد دوتا عدس. هیچی دیگه تا دفعه بعد.
عیبی نداره٬ کلی از نوشته های دوستان عقب بودم. باید خودم رو می رسوندم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 0:40  توسط fairy
|
بنظر شما ربط اینکه با یک دوست قابل احترام و اعتماد کمی درددل کنی و کمی بعد یک دوست قدیمی دیگه که مدتهاست ازش خبر نداری و اتفاقا با اون دوست مورد بحث قبلی رابطه نزدیکی داره ناگهان سرو کله اش پیدا بشه و خیلی تابلو جویای اوضاع و احوال زندگیت باشه چیه؟ دارم سعی می کنم خوش بینانه فکر کنم این دو موضوع هیچ ربطی بهم ندارن. از اینکه دائم به این نتیجه برسم که آدمائی که اصلا انتظارش رو ندارم یه جور دیگه از آب درمیان خسته شدم.
ضمنا نحوه جویا شدن طرف از اوضاع انقدر تابلو بود که همین رو میشه دلیل راست راستی تو باغ نبودنش حساب کرد! شاید خیلی اتفاقی یاد من افتاده و خواسته احوالی بپرسه٬ نه؟
+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 20:43  توسط fairy
|