تبليغاتX
Fairy Tales -

Fairy Tales

چهار شنبه ۲۹ آبان:

خیلی اتفاقی چشمم افتاد به گوشه ی سمت چپ بلاگ و لیست نوشته های پیشین (همون آرشیو) و متوجه شدم که دوسال پیش توی آبان ماه این ویلاگ رو راه انداختم. بعد به این فکر کردم که چقدر اون روزها ذوق داشتم و فکر می کردم حالا چقدر بیام اینجا بنویسم. یاد اون شبهائی افتادم که تا دیروقت خوابم نمی برد و توی ذهنم هی می نوشتم و می نوشتم و به خودم می گفتم فردا همه ی اینها رو می نویسم و پابلیش می کنم. فردائی که انگار هیچ وقت نمی اومد! ظاهرن همه ی زندگی همینه. لااقل زندگی من. شور انجام خیلی کارها که بعد مدتی این شور و شوق فروکش می کنه! شاید دمدمی مزاج هم هستم و خودم نمی دونم!

 

۱۰ صبح جمعه - اول آذر:


پشت پنجره با یک لیوان نسکافه ی ولرم* نشستم و با لذت اولین برف این سرزمین رو تماشا می کنم. برف ریز و قشنگی که با ریتم ِ تند ِ باد رقص دلچسبی رو به نمایش می گذاره. جالبه که اول صبحی حسابی آفتاب بود! راست می گن که هوای این کشورهای شمال اروپا هیچ حساب و کتاب نداره. ولی درعوض همه چیزای دیگه شون تا دلتون بخواد حساب و کتاب داره. این به اون در!

* من واقعن شرمنده ام که با چای و قهوه و نسکافه و کلن نوشیدنیهای گرمی که زیادی داغ باشن میونه ندارم و باید یا کلی صبر کنم کمی سرد بشن (که زیاد حوصله اش رو ندارم)  یا با کلکهای مختلف اول دمای این نوشیدنی ها رو بیارم پائین بعد نوش جان کنم. می دونم که به چای-قهوه خورهای حرفه ای خیلی برمی خوره! گفتم که عذر می خوام!

پ.ن.: راستی چرا بارش برف انقدر رمانتیک و باحاله؟ هرسال موقع تماشای بارش اولین برف فکر می کنم تازه عاشق شدم!

پ.ن.: واااااااااااااااااای برف شدید شد و حالا دونه های درشت برفه که می باره و می باره. فوق العاده است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:37  توسط fairy  |